چیزی به تو خواهم گفت: مردم هرروز میمیرند و این تازه شروع است. هر روز در مردهشویخانهها پنجرههای جدیدی متولد میشوند یتیمهایی جدید آنها با دستهایی درهم مینشینند سعی میکنند دربارهی این زندگی جدید تصمیم بگیرند سپس در گورستانند. بعضیهاشان برای بار اول آنها از گریهکردن ترسیدهاند و گاهی از …
بیشتر بخوانید »روزنامه عصر بوستون – تی اس الیوت
خوانندگان روزنامهی عصر بوستون مثل ِ شاخههای ذرتِ رسیده در باد تاب میخورند. وقتی غروب به آرامی در خیابان جانمیگیرد و در بعضی شوق زندگی را بیدار میکند و به بعضی دیگر روزنامهی عصر بوستون را میرساند از پلهها بالا میروم و زنگ در را میزنم، و خسته، روی میگردانم …
بیشتر بخوانید »زنی سوخت – شیرکو بیکس
درختی سوخت دودش شعری گریان برای باغ نوشت. باغ که سوخت دودش داستانی بس غمگین برای کوه نوشت. کوه که سوخت دودش قصیدهای اشکآلود برای روستا نوشت. روستا که سوخت دودش نمایشنامهای تراژیک برای شهر نوشت. در شهر اما زنی بود که زیبایی درخت و کوه و روستا و شهر …
بیشتر بخوانید »