ساپیوفیل در هر طرفِ شانهام دو مارِ غاشیه از آستینِ این دست آب میخورَد بر آسترِ بازِ همین صفحه نام و نامهات از خونِ شجرهام که در شکستِ نور قد میکشی هنوز، تمامقد قد میکشم از هر طرفِ شانهات کنارِ آینهای مُقعر در باد وُ سراب روانیام با رِقاصیِ شن …
بیشتر بخوانید »شعری از محمدعلی کنجدی
دراز کشیده بر صلات ظهر فرش موهایت را بسپار به دستباف دستی که بینقشه آغاز میکند و نگاه کن به تحمل عظیم تکه آفتاب روی فرش که پیش از عبور باید از تو غروب کند! من صاحب آن دستم یا یک تکه آفتاب؟ دارم از تو غروب میکنمها دارم دروغ …
بیشتر بخوانید »شعری از هستی محمودوند
ریختهن «شبِ هفتـ»ـو توی بطری وا میکنن: شب میشه فوّاره… لیوانا میشن خالی و پُر هی از بطریایی که توی باره شب میخورن با ساندویچ و خون چیدهن غذاها رو، رو سنگقبر شب میخورن؛ گیر میکنه توو نِی چن تا ستاره یا یه تیکّه ابر… انداختهن رومیزی رو قبرا تارعنکبوته …
بیشتر بخوانید »شعری از دنیز درویشی
«آشنایی» سلام شاهد سِیر سلب آرزو با معصومیتی مصلوب در ضیافت قواعد. من همخون تو هستم و پرسه میزنم در بایگانی گمنامان تاریخ. چون تو واژهی داد را میبینم که شعلهای یاغی است و دور تنهای عاصی میرقصد، چون تو کلام عشق را میشنوم که آیهی شوم سلطه است. من …
بیشتر بخوانید »شعری از سبحان قربانی
سرد است دستانم هر نفس قندیل میشود و پرندگان در مشتم حال پرواز ندارند جنگل را بخوان تا هیزمت شوم آتش بگیرمت و تو قندیلها را ببوس بر ساقههای سیگار تکیه بزن با دودها لهجه جنگل را کشف کن برهنه قدم بردار بر تن راش و خارهایم را به آغوش …
بیشتر بخوانید »شعری از رسول پیره
روایتِ علاقه در عهدِ شباب نگهداری از غمهای ظریف و بیهوده در پستوی روح مراقبت از غزلیاتِ شمس دلجویی از غروبِ دوشنبهها و دلدادگی به پنجرههای خانه با تماشای او شروع شد. گذاشتم آفتاب به تنهاییام بتابد به خانه رفتم و به ترکیبِ فلفل و اسفناج و پیدا کردنِ لغتی …
بیشتر بخوانید »شعری از وحید پورزارع
ترنتر از ترنی که میتواند همهی ایستگاه و ریل را با خود ببرد بپرم توی تونل دست بزنم و جیغ را بکشم سمت جادهی خاکی که دود دهانم فرق کند با سیگارهای پشت دیوار و سرد پیچیده شده لای زمستان یواشکی شاشیدن توی اگزوز کامیون و بیترسِ رفتن به آن …
بیشتر بخوانید »شعری از نیلوفر نعمتی
زمان در آینه عبور میکرد شب به انتظار نشسته بود مهتاب سایهاش را از تمنای نازک دل برمیداشت حجم سبک تردید سنگینتر میشد: «او خواهد آمد؟» زمان بیرحمتر از چروک گوشهی چشم از گوشهی آینه گذشت و تلخی حقیقت را با قاشق چای شیرین در خود فرو داد: «این …
بیشتر بخوانید »شعری از نیلوفر نعمتی
ویرانشده در ابتدای روز زادهشده در انتهای شب مبهوتِ کمالِ تباهی در دنیایی که عصارهاش فناست عزیزِ غریبِ من هر صبح خورشید بر گورهایمان خرامان راه میرود و گورهایمان در نگاهِ هراسانِ زندگیهای نازیسته ناله میکشند: «سرگشتهتر از خورشید شمایید کجا میروید؟» صدای سوگواری گورها در همهمهی گورستان گم میشود …
بیشتر بخوانید »شعری از مهدی ولیالهی
به چشمهات! دو بمب سیاه ساعتیات دهان صادق و زیبا ولی خجالتیات به سینهات که الوهیت تنانگی است بدون رونق کلبه، صفا؟ دوگانگی است! زبان به غایت خود ترجمان نقصانهاست دهان فقط یکی از زخمهای انسانهاست لبت دو تیغهی قیچی برای جراحیست مثال سرخ توانستن از نمیخواهیست همین تولد دیگر …
بیشتر بخوانید »
کنصفر نقطه صفر ادبیات