داستان

داستانی از زبير رضوان

نقش بر آب تنها بود و در سراسر رودخانه مرغابی دیگری دیده نمی شد. چیزی به ذهنش نمی‌آمد. تقلاً کرد به این فکر کند که چگونه و از کجا به این‌جا آمده است. چیزی بیشتر از یک جفت دست زمخت و چروکیده به یادش نیامد. دستانی‌ که هنگام چشم‌ گشودن، …

بیشتر بخوانید »

داستانی از ساسان خلیلی

«دست‌هایش»   پیرمرد مطمئن بود آن شب به آرزویش می‌رسد. فقط صدای خش‌خش سنگریزه‌های زیر پا و صدای بی‌رمق جوی آب آن‌سوتر به گوش می‌رسید. در غروب هلال نازک ماه، آسمان به سرعت تیره و اولین ستاره‌ی شب پیدا شد. داغی گرمای مرداد هنوز در تن سنگ‌ها بود. تنها نور …

بیشتر بخوانید »

داستانی از علیرضا محمودی ایرانمهر

نوازنده‌ی گیتار با چشمان دو رنگ   نوازنده‌ی گیتار همان طور که در کافه‌ی بزرگ با پنجره‌های سرتاسری مشرف به خیابان قهوه‌ی ولرمی را می‌نوشید و به برگه‌های نت نگاه می‌کرد فهمید چیزهای ناچیزی که در زندگی از دست داده است بسیار بزرگ بوده‌اند. آدم‌های زیاد در اطراف میز بزرگش …

بیشتر بخوانید »

داستانی از پارمیدا چادله

«زندگی من،‌ برای تو» گوشه‌ی‌ اتاق نشسته بودم. به پنجره‌ی بزرگ دیوار روبه‌رویم نگاه می‌کردم. دستم‌‌ را بالا گرفتم و با انگشت‌هایم روزها را شمردم. هفت‌ روز گذشته بود و پانیذ به این‌ اتاق برنگشته بود. تنها شده بودم، دیگر کسی نبود که نوازشم‌ کند و شب‌ها مرا کنار‌ خودش …

بیشتر بخوانید »

ایمیل‌ها – داستانی از محمدمسعود خورشید

«ایمیل‌ها»   پسرم امروز صبح ایمیلی از طرف دوست خوبم آقای عسگری به دستم رسید. آقای عسگری حسابی از دستت ناراحت بودند. کلی ازت گله کردند و گفتند که احتمالش است که اخراجت کنند. ازت می‌خواهم در اسرع وقت، بعد از خواندن ایمیل‌م توضیحات تکمیلی را برایم بفرستی. پدرت از …

بیشتر بخوانید »

مرگ – داستانی از لیلا بالازاده

لیلا بالازاده

«مرگ» مرد پرسید: می‌خوای زنده بمونی یا نه؟ باید می‌گفتم بله! سرهای ساکن با لب‌های جنبان! این تمام چیزی بود که می‌دیدم. – بگو اشهد… – انگار ترسیده، نمی‌تونه بگه… – بگو اشهد… باید جیغ می‌زدم: من بلد نیستم بمیرم، تورو خدا ولم کنین! – تورو خدااااااااااااا؟ تو که آتئیست …

بیشتر بخوانید »

اجاق کور – داستانی از علی کریمی کلایه

اجاق کور – من حامله‌ام! – دیدی گفتم بالاخره می‌شی، فقط نمی‌دونم کار قرصا بوده، کار خدا بوده، یا کار خودمون؟ – کار هیچ‌کدوم. – منظورت چیه؟ – این بچّه‌ی تو نیست. *** مرد قاشقِ پُرش را توی هوا نگه‌می‌دارد و زل می‌زند به زن، زن قاشق خالی‌اش را پایین …

بیشتر بخوانید »

غریزه – داستانی از هادی تقی‌زاده

هادی تقی‌زاده

غریزه من دنبال شیطان می‌گشتم. از چند نفر شنیده بودم شیطان کنار آدم‌هایی راه می‌رود که بیش از دویست جلد کتاب خوانده‌اند. برای همین من از همه‌ی آدم‌های دویست کتابی با یک دوربین زنیط قدیمی۱۲۲ عکس می‌گرفتم. فیلم‌های ۳۵ را با خودم به تاریک‌خانه‌ی کوچکم می‌بردم و زیر نور قرمز …

بیشتر بخوانید »

فاضلاب – داستانی از بابک ابراهیم‌پور

موش لاغری از جوی کثیف آب بیرون خزید. باران شدیدی می‌بارید و موهای لجن‌گرفته‌ی بدن موش را می‌شست. طبق عادت پنجه‌های نحیفش را به چشم و پوزه‌اش برد و بو کشید. چند دقیقه‌ای پوزه‌ی کوچکش را در هوا تکان داد و سعی کرد از میان رطوبت هوا، مشامش آشغال‌های اطراف …

بیشتر بخوانید »

اشتباهی – داستانی از فرید احمدنژاد

فرید احمدنژاد

یک‌دفعه احساس کردم که اشتباهی آنجا بودم. با خودم فکر کردم که «من اینجا چی کار دارم؟» در زندگی من همیشه همه‌چیز به اشتباه کردن مربوط می‌شد، امّا آن لحظه انگار یکهو همه‌چیز مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد. رفتم سمت در خروجی باغ. صدای بچّه‌ها را می‌شنیدم که …

بیشتر بخوانید »