شعری از دنیز درویشی

«آشنایی»

سلام
شاهد سِیر سلب آرزو
با معصومیتی مصلوب در ضیافت قواعد.
من هم‌خون تو هستم
و پرسه می‌زنم
در بایگانی گمنامان تاریخ.
چون تو واژه‌ی داد را می‌بینم
که شعله‌ای یاغی‌ است
و دور تن‌های عاصی می‌رقصد،
چون تو کلام عشق را می‌شنوم
که آیه‌ی شوم سلطه است.

من هم فرزند خلف عصرگاهم؛
پس از خواب شمع
به سوی مقاصد ارتباط و انزوا می‌روم
و در ایستگاه مقدس نیمه‌شب
با ریختن خون بر بوم ذهنم
و رقص لرز دست‌هایم
به میل تاریکم جان می‌بخشم.

پس به من گوش کن؛
من از پچ پچ جاری در جنگل بلوط
خبر ظهور طوفان را شنیده‌ام
و می‌دانم… می‌دانم…
که ما پرتاپ خواهیم شد
به سوی غارهای هزارتوی پرسش
و در لحظه‌ی خروج رها خواهیم شد
در پناه سقوط به دره‌های ژرف اخلاق.

دست‌های من را بگیر؛
هوایی سنگین و روزی دراز در پیش است.

 

دنیز درویشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .