شعری از جیمز مرسر لنگستون هیوز

جیمز مرسر لنگستون هیوز (James Mercer Langston Hughes) یکی از مهم‌ترین چهره‌های ادبی قرن بیستم و از ستون‌های اصلی جنبش رنسانس هارلم بود؛ حرکتی فرهنگی که در دهه‌ی ۱۹۲۰ میلادی، به خیزش هنری و فکری جامعه‌ی سیاه‌پوستان آمریکا انجامید. هیوز نه‌فقط شاعر، بلکه داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و مقاله‌نویسی توانا بود که آثارش با نگاهی تیزبین، زندگی و رنج مردم آفریقایی‌تبار را به تصویر می‌کشید.

کودکی و آغاز مسیر ادبی

لنگستون هیوز در سال ۱۹۰۲ در جاپلین، ایالت میزوری به دنیا آمد. دوران کودکی‌اش در میان جابه‌جایی‌های خانوادگی و فقر گذشت، اما همین تجربه‌ها بعدها به سوخت خلاقیتش بدل شد. او پس از اتمام دبیرستان، مدتی در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد اما به‌جای ماندن در مسیر آکادمیک، به سفر پرداخت تا از نزدیک زندگی طبقه‌ی کارگر سیاه‌پوست را لمس کند. همین تجربه‌ها بود که زبان صادقانه و مردمی شعر او را شکل داد.

شعر و موسیقی جاز

هیوز از نخستین شاعرانی بود که ریتم موسیقی جاز و بلوز را وارد شعر کرد. مجموعه‌ی معروفش با نام The Weary Blues در سال ۱۹۲۶ منتشر شد و نقطه‌ی عطفی در ادبیات آمریکا بود. او در این اشعار از لحن موسیقایی، تکرارها و آهنگ کلام استفاده کرد تا صدای مردم خیابان‌های هارلم را به شعر بدل کند. برای هیوز، شعر باید بازتاب زندگی واقعی باشد، نه تقلیدی از سبک‌های اروپایی.

عدالت نژادی و امید اجتماعی

در دوران تبعیض نژادی، لنگستون هیوز یکی از معدود نویسندگانی بود که با شجاعت درباره‌ی نابرابری، فقر و رؤیای آزادی سخن گفت. شعر معروفش A Dream Deferred (رؤیای به‌تعویق‌افتاده) پرسشی تلخ را مطرح می‌کند: «وقتی رؤیایی به تأخیر می‌افتد، چه بر سرش می‌آید؟» این پرسش به نمادی از مبارزه‌ی مردم سیاه‌پوست برای دستیابی به برابری و کرامت انسانی تبدیل شد.

هیوز همواره از سیاست به‌عنوان ابزاری برای بیان حقیقت انسانی استفاده می‌کرد، نه برای تبلیغ. نگاه او عدالت‌خواه بود اما پر از انسان‌گرایی، طنز، و امید به تغییر.

میراث ماندگار لنگستون هیوز

آثار هیوز تأثیری عمیق بر نسل‌های بعدی نویسندگان و هنرمندان گذاشت. او الهام‌بخش شاعرانی چون مایا آنجلو و نیکی جیووانی شد و راه را برای ادبیات آفریقایی‌تباران آمریکا هموار کرد. امروزه، نام لنگستون هیوز نه فقط در کتاب‌های درسی، بلکه در فرهنگ عامه‌ی آمریکا حضوری ماندگار دارد.

در ادامه شعری از این شاعر را می‌خوانیم با ترجمه‌ی مائده صفری.

این شعر، بیانی ساده اما عمیق از تجربه جهان پس از فقدان است. این شعر با استفاده از تضاد، درد و رنج درونی شاعر را به نمایش می‌گذارد: در حالی که تمام عناصر طبیعت،‌ ماه، خورشید، رز، آسمان آبی، سینه‌سرخ و پروانه‌ها،‌ همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند و زیبایی و رنگ را به نمایش می‌گذارند، زندگی گوینده کاملاً متوقف و بی‌معنا شده است. با تکرار عبارت «اما تو دیگر نیستی» (“But you have gone.”)، شاعر بر بی‌تفاوتی بی‌رحمانه و تسکین‌ناپذیر جهان نسبت به غم شخصی او تأکید می‌کند و نتیجه می‌گیرد که با رفتن دوستش، «دیگر هیچ لذتی در این جهان برایم نیست» (“In all the earth no joy can be…”)، و بدین ترتیب، تأثیر مخرب مرگ بر روان سوگوار را به شکلی مؤثر ترسیم می‌کند.

به دوستی درگذشته

شاعر: جیمز مرسر لنگستون هیوز

مترجم: مائده صفری

 

ماه هنوز نور ملایمش را

در دل سیاهی ارغوانی‌گون شب می‌فرستد؛

ستاره‌ی سحر، پیش از سپیده‌دم، کم‌سو و درخشان است.

اما تو دیگر نیستی.

خورشید هنوز مثل همیشه می‌تابد؛

گل رز هنوز کنار درِ خانه‌ام می‌روید،

اما تو دیگر نیستی.

آسمان هنوز آبی است، سینه‌سرخ هنوز آواز می‌خواند؛

پروانه‌ها بر بال‌های رنگین‌کمانی‌شان می‌رقصند،

اگرچه غمگینم.

دیگر هیچ لذتی در این جهان برایم نیست؛

دیگر خوشی به من روی نمی‌آورد،

چرا که تو درگذشته‌ای.

 

The moon still sends its mellow light

Through the purple blackness of the night;

The morning star is palely bright Before the dawn.

But you have gone.

The sun still shines just as before;

The rose still grows beside my door,

But you have gone.

The sky is blue and the robin sings;

The butterflies dance on rainbow wings

Though I am sad.

In all the earth no joy can be;

Happiness comes no more to me,

For you are dead.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .