ساپیوفیل
در هر طرفِ شانهام
دو مارِ غاشیه از آستینِ این دست آب میخورَد
بر آسترِ بازِ همین صفحه
نام و نامهات از خونِ شجرهام
که در شکستِ نور
قد میکشی هنوز، تمامقد
قد میکشم از هر طرفِ شانهات
کنارِ آینهای مُقعر
در باد وُ سراب روانیام
با رِقاصیِ شن
که بر بالِ شانهبهسرها
مادرِ رنگها باشم وُ
از طوافِ سینهات
هندسهیِ مخروطیها
بپیچم وُ میچشَم
بر شورهزارِ لبت
لب بر لبهها
و نامِ اماننامهات
رکیکتر از زنانِ قبیلهام
که دیوانه ام میکنند بیشتر
تا خونم که در حلقومت نبض می زند
تا دستم که در سنگینیِ پوست تا میخورد
تا سرم که متاعِ مراسمِ قربانیست
و رقصِ شمشیرها به چادرم میرسند
تازهعروس بودم
در رایحهیِ باروت
حجله وُ داماد در تابوت از کف دادهام
شاهعباسیِ دلم که دقمرگ میکند
تا سوار از چالدران خبرش برسد
طلوع وُ تعفن بر نیزارِ مسطح
آرایشِ سرهای بریده
لال در لاشهیِ قامتِ قزلباشان
که از سرب وُ شن
خون وُ استخوان
بر ریگ وُ تنم پیچ میخورَد
و تنبوره که حالا به مرگ میزند مدام
تا بر جایِ جنونِ جنگ به پیشانیام
از لکهی ماه داغ بچسبانم
با حدقهیِ دو چشمِ سرخ
میبینم!
به کاسهای شکسته از شراب
حلقومِ این شتر زیرِ دستِ کدام تیغ زیباتر است؟
که تازهتازه جر میخورد وُ
با زخم جفت گرفته است
دیروز در طشتِ خونِ خودم حرام شدم
امروز لام تا کام
از صدای کفزدنت لالم
از صدای دف زدنت
در این آفتاب، هفت پشت دیوانهای
که باز افتادهای بهجانم
فتح وُ الفتوحِ خودکامه منی
هنوز با فتنه فتحم میکنی
چرخ بزنی
چرخ بزنی، چرخ
و خطوطِ اندامت
خودنگارهای از دیوانگیست
دست بردار وُ چشم ببند دیگر
چرخ بزن
رقصی نمانده، اِلا لرزِ پستانِ تو
بگذار اصلن منارهیِ جنبان سر بگردانند
که هر پیالهام تشنهتر از پیالهیِ اجنبیهاست
چرخ که میزنی
چرخ که میزنی
چرخ که می زنی، چرخ
زبان روی زبانم بچرخان
زبانِ من فقط از خون جاریست
تنها تفهای از مایملکِ فارسی
که روی دو دستت اینگونه حرام شد
عرفان دلیری
کنصفر نقطه صفر ادبیات