شعری از محمدعلی کنجدی

دراز کشیده
بر صلات ظهر فرش
موهایت را بسپار
به دست‌باف دستی
که بی‌نقشه آغاز می‌کند
و نگاه کن
به تحمل عظیم تکه آفتاب روی فرش
که پیش از عبور
باید از تو غروب کند!

من صاحب آن دستم
یا یک تکه آفتاب؟
دارم از تو غروب می‌کنم‌ها
دارم دروغ می‌بافم‌ها
دارم خشک می‌شوم از نگاه کردن
به پیراهنی که برای قرار شسته‌ای!

دارم عبور می‌کنم‌ها
از نگاه کردن
به تو
که بازیگوشانه سلام داری
به خستگی دوست داشته شدن
که بی‌عاری چرتی است
بر صلات ظهر فرش
و به نرمی برخاستنی است
که از گزگز گرم
و ساکت تکه‌ای آفتاب
شروع می‌شود
بر کف پاهات…

محمدعلی کنجدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

من با این شرایط موافق هستم .